چهل روز گذشت...!

جابر به سر تربت دلدار رسیده

بر یاور بی یاور دین ، یار رسیده

گوئی که بر آن کشته عزادار رسیده

با سینه سوزان و دل زار رسیده

محرم شده و اشک فشان خوانده خدا را

با خون جگر شسته قبور شهدا را

از شیون این قافله پر ، دامن صحراست

آوای جرس نیست و این ناله زهراست

بر گوش دلم زمزمه زینب کبری ست

فریاد شهیدا ! و غریبا! و حسینا! ست

از گریه گلوی من رنجور گرفته

این کیست که با یا لیتنا شور گرفته؟!

مولا چو نظر کرد حبیب پدرش را

قد خم و سوز دل و اشک بصرش را

سوزاند دوباره شرر غم جگرش را

بگذاشت روی شانه آن پیر سرش را!

کای گلشن وحی از نفست بوده معطر

افسوس که یک باغ گل از ما شده پرپر...!!

دشمن همه جا خنده به زخم جگرم زد

در شام بلا سنگ به فرق پدرم زد

با کعب سنان گاه به تن گه به سرم زد!

سیلی به رخ خواهر نیکو سیرم زد

دیدم اثر سیلی، بر روی سکینه

یادم آمد از فاطمه و شهر مدینه

بگذشته چهل شب که خموش است چراغم

هر لحظه غمی آمده از ره به سراغم

من لاله خونین دل هفتاد و دو باغم

یک لاله نه! یک غنچه نمانده است به باغم!

این قافله در وادی غم راه سپارند

غیر از من مظلوم دگر مرد ندارند!

طفلان عوض جامه دل خویش دریدند

سیلی زده بر صورت و فریاد کشیدند

با گریه از این قبر به آن قبر دویدند

بر گرد قبوری که چهل روز ندیدند

بر طره آغشته به خون اشک فشاندند

خود را بروی خاک کشاندند و کشاندند

زینب که بهار غم از آن باغ خزان داشت

در پیکر آن وادی هفتادو دو جان داشت

تیر  المش بر جگر و قد کمان داشت

بهر لب خشک شهدا اشک روان داشت

بر تربت دلدار دُر از خون جگر ریخت

پیوسته گهر ریخت، گهر ریخت، گهر ریخت

گفت ای همه جا مهر رخت در نظر من

ای با سر خود بر سر نی همسفر من!

ای بوده به ویرانه چراغ سحر من

در راه بود آنچه که آمد به سر من

دارم سند زنده که همگام تو بودم

این روی به خون شسته و این جسم کبودم

از زمزمه و گریه آهسته بگویم

از دست به زنجیر ستم بسته بگویم

از کعب سنان و بدن خسته بگویم

از بارش سنگ و سر بشکسته بگویم؟!

اینها همه از دخت علی خم نکند پشت!

ای لاله پرپر شده داغ تو مرا کشت!!!!!!!

ای کاش جدا می شد پیش از تو سر  من

می رفت فرو تیر غمت بر جگر من

می ریخت چو نخل قد تو برگ و بر من

می شد ز ازل کور دو چشمان تر من!

من روی زمین پیکر صد چاک تو دیدم

آویزه به دروازه سر پاک تو دیدم

ای پای سرت خصم زده نای و دف و چنگ

ای بر سر نی گشته حبیبت هدف سنگ

ای طلعت زیبای تو گردیده ز خون رنگ

/ 0 نظر / 5 بازدید