یا من هو ذکره حلو

سیب یا گندم...فرقی نمی کند! آدم یا حوا...فرقی نمی کند! هبوط اتفاق افتاد و ما فرو افتادیم! و چون جایمان عوض شد ذائقه مان هم ...! به زمینی بودن خو گرفتیم!

قابیل یا عمربن سعد...فرقی نمی کند! هر دو ذائقه شان عوض شده بود! یکی به حسادت خو کرد و آن دیگری را گندم ری برانگیخت!

وقتی به زمین عادت کردی..وقتی یادت رفت آسمانی هم هست دیگر هیچ چیز آسمانی به چشمت نمی آید...نه غذایی که نازل می شود نه ماهی که شکافته می شود و نه هیچ چیز  دیگر! ما یا قوم موسی...فرقی نمی کند! دهانمان طعمش عوض شده است! برای ما خانه و مسکن و پول و مقام معناپیدا کرد و برای آنها عدس و باقلای زمین مهم شد!

اما من با آن مرد کلیمی که با خدا زندگی می کرد و برای خدا غذا می پخت فرق دارم! او طعم دهانش خدایی بود! خدا را می دید! خدا را می چشید! با خدا بود! حتی موسی که خدایی خدایی بود داشت از خدا دورش می کرد!!

من اما نیستم! من اعتقاد دارم خدا را نمی شود دید و این باعث شد که دیگر نبینمش!! آنقدر از خودم دورش کردم که نزدیک تر از رگ گردن بودنش برایم توهم شد! هرچه دورتر شدم دهانم تلخ تر شد! از چیزهایی که می چشیدم خوشم نیامد و درحسرت یک ذائقه آسمانی ماندم!

یامن هو ذکره حلو!

در حسرت چشیدن این حلوا ماندم و هستم هنوز! دهانم تلخ شد با غیبت و دروغ و لغو و چرندیات! خو گرفتم به توهین و تهمت و ...

من دلم حلوای شیرین ذکرت را می خواهد! شیرین چون حلوا! حسابی هوس کردم و مدام تو را از خودم راندم اما تو ....کریم بخشنده به هر بهانه ای مرا یاد خودت انداختی تا دهانم شیرین شود اما ذائقه ام برگشته بود! بدسلیقه شده بودم! تو به من چه خواستم و نخواستم دادی! یا من یعطی من سأله یا من یعطی من لم یسأله...

تو حتی به مهمانی ات دعوتم کردی و سر سفره ات نشاندیم!.... بیا! این هم سفره ای پر از شیرینی پر از حلوا!

یا من هو ذکره حلو! حلو...حلو...حلو...

احساس می کنم که شیرین می شود دهانم ! به هر لطایفی که می دانی نگذار از سفره ات گرسنه برخیزم! یا من یعطی من سأله!...نگذار گرسنه بروم!... حالا که حلوا در دهانم می گذاری بچشان طعمش را به ذائقه بد سلیقه ام!

یا من هو ذکره حلو

 

بعدا نوشت:

1. به هیاتی دعوت شدیم نامش فاطمه الزهرا و رسمش وبلاگی ست! و همین شد که نوشتم و برگشتم و کسان دیگری هم هستند و می نویسند در این هیات تا 14 روز...

برای دیدن برنامه هایشان سری به بزنید.

و برای دیدن جلسه اول به اینجا و جلسات بعدی به  اینجا  و اینجا  و اینجا و اینجا بروید.

2.  ببخشید از چایی بعد از روضه خبری نیست!!!

3.صلوات فراموشتان نشود.

یاعلی

/ 27 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
باز باران

سلام اینم دلیل! دیگه چی میخوای؟ اینطور وقتا میگن کاش از خدا یه چیز دیگه خواسته بودم! خطاب به خودت و آقاتون: شما رو به جان مادرتان دعایمان کنید! یا حق.

سارا مسعودی

تقبل الله . فائزه حسینی هستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟که لینگ حرفنگستان هم به چشم می خوره؟

زائرصفا

سلام دوست عزیز ، برای پله ششم و هجدهم جای خالی داریم ، اگر ششم را بنویسید خیلی بهتر است . در هر حال خبر بدهید ، در خدمتیم .

زائرصفا

سلام دوست عزیز . خوشبختانه بعد از شما دو پیغام گرفتیم ، که قبلا مطلبی ننوشته بودند و با اجازتون اونها رو ثبت کردیم . امیدوارم هیئت مجالی باشد برای ارتباطات مجازی مداوم و موثر . التماس دعا

حامد

سلام با اجازت مطلبتو تو وبلگم گذاشتم اگ مشکلی داشت برام یادداشت بذار تا برش دارم.خیلی باحال بود.ممنون

مهاجر

سلام درخدمتیم

علی اکبر

داستان من و خدا و عشق و امید داستانی تکراریست؛ شاید بودن همت در جمع ما می توانست مارا به هم برساند!!! امروز میخواهم داستانی از نو بنویسم؛ باتمام وجودم، باتمام قلبم، با تمام نداشته های داشته ام و با تمام ایمان کوچکم... روزی بود و روزگاری... انقدر عاشقش بودم که همه چیزم را برایش باتمام عشق فدا کردم؛ مثل حسین... +خدایا مرا فقط گوشه ی چشمی... + التماس دعای مخصوص

صریر

سلام. طاعات قبول! چه زیرکانه به هدف زدید، آنچه تحول و تغییر و تعالی و هبوط و احباط و سقوط و صعود و نزول ... در عالم حیات انسانی حادث می شود از پله نخست "تغییر ذائقه" است ...!

محمد صادق

پله پانزدهم آماده قدم نهادن شماست یا مقلب القلوب ... آسمانی شدیم[گل]