خود را به تمامی برقلب من افکند...

پ .ن:دستم راگرفت وباشتاب مرابرد وبرد وبرد...لایه به لایه عبورکردیم!!ناگهان ایستادم,

ترسیدم!...

 

روکردم به خدا گفتم :برم؟
.

.

گفت :برو!!!

/ 5 نظر / 18 بازدید
کاظمی

سلام قلمتون پپیچیده نشده؟ با ملاحظه می نویسید احتمالاً که اینطور پیچیده میشه. نه؟

یه بنده خدا

خیلی وقت بود بهت سر نزده بودم! کجایی؟!...یعنی واقعا کجایی؟!...

darvish

هستیم زیر سایه خدا!! کم سعادت بودیم که نبودید! باسعادتیم که آمدید!