جای خالی من
جای من خالیست.. جای من خیلی خالیست..فی مقعدصدق عند ملیک مقتدر..جای من اینجا خالیست، حیف! حیف که خالیست!
نويسندگان

امشب من و این پنجره فولادی

قلبی که دخیل بسته ام با شادی

ای عقل!... که دیرت شده برخیز و برو

ما بنده عشقیم، برو!...آزادی!!

 

 

[ ۱۳۸٩/٧/۱٩ ] [ ٩:٠٦ ‎ق.ظ ] [ درویش ]

از را ه رسیدم پرسید: میری امام صادق (ع)؟!* گفتم: نه! حتی خودم از قاطعیت خودم تعجب کرده بودم اما گفتم نه! گذشت. نشسته بودم به تعریف کردن جریانات روز برایش و اینکه امروز کل تهران را گز کرده ام و از کجای تهران به کجا رفتم و ...

این هم گذشت. خودم توی اتاق تنها بودم. همسایه بغلی سرش را کج کرد توی اتاق: بچه ها یه چادر دارین به ما بدین می خوایم بریم امام صادق(ع)؟! یک لحظه مردد شدم. چادر خودم را بدهم؛ ندهم؟! ادامه داد: آخه بده (به فتح ب) اینجوری! حالا اگه نمی خواین ندینا!!

تردید را انگار در چشمهایم خوانده بود. بلافاصله چادرم رادادم دستش. خودش عبایی سرش انداخته بود. یحتمل برای دوستش می خواست.

**

وضو گرفته بودم برای نماز که دیدم در اتاقشان باز است و چادر من سر فرد مذکور! دختر زیبایی است. وقتی که من دیدمش

پشتش به من بود. از اینکه چادرم یکی را پوشانده بود حس قشنگی داشتم. گفتم: ببینمت!! با خنده برگشت سمت من. فوق العاده شده بود! آن شب به احترام امام صادق(ع) چادر پوشید؛ نماز خواند. و بعد هم رفت عزاداری.

**

من آنجا بودم؛ چادر آنجا بود؛ و اونیز با چادر من آنجا بود. تمام آن چند ساعتی که در امام صادق(ع) نشسته بود انگار من نشسته بودم. هرگز حضور حاضر غایب شنیده ای؟ من در اتاقم تنها بودم اما آنجا نبودم. روحم کنار او پرواز می کرد. در دانشگاه امام صادق (ع)!

**

برگشت. چادر را تا کرد و داد دست من. می رفت تا دوباره با همان مانتو و موهای بیرون زندگی بگذراند. تا یک شهادت دیگر؛ عزای دیگر؛ مراسم دیگر. من آن شب به قدر تمام عمرم شاد شدم و گریستم... کاش چادرم مال او بود. کاش هرگز تا شده به من پس نمی داد... کاش یک ذره معرفت آن شب اورا من داشتم...نمی دانم... آن شب به شدت به او غبطه خوردم و در عین حال دلم برایش سوخت..

**

شهادت امام جعفر صادق (ع)؛ نگین ششم امامت؛ سرور  و مولا و سید ما...

تسلیت نباد!!!*

توضیح نوشت:

١.  دانشگاه امام صادق(ع) واحد برادران.

٢. شهادت را که تسلیت نمی گویند. تسلیت یعنی تسلی خاطر. یعنی تو خاطرت مبادا ناراحت باشد! اما باید خاطرت ناراحت باشد. باید از اینکه چنین گوهری را از دست داده ایم حسابی پریشان باشی! باید زار بزنی؛ ناله کنی؛ شیون کنی! فلیبک الباکون؛ و یضج الضاجون؛ و یعج العاجون*

توضیحِ توضیح نوشت:

دعای ندبه.

[ ۱۳۸٩/٧/۱٢ ] [ ٧:٢۸ ‎ب.ظ ] [ درویش ]

باز آمد بوی ماه مهر

از وقتی که از مدرسه فارغ التحصیل (!) شدم این شعر هر سال اول مهر مدام توی ذهنم تکرار می شود. امروز با خواهر کوچکم رفتم مدرسه اش تا یک بزرگتر (!) همراهش باشد. حال و هوای عجیبی است.

همه در جنب و جوش اند. برای رفتن برای رسیدن برای آماده بودن سر کلاس های درس.اضطراب، شوق، هیجان، ترس، علاقه همه باهم آمیخته اند. امروز کلی یاد بچگی هایم کردم. یاد اول مهرهای زندگی ام که چه زود تمام شد. هر سال که می رفتیم یک پایه بالاتر رنگ مانتوهایمان عوض می شد و انگار که رنگ ها به ما شخصیت می دادند. هم دبستان هم دبیرستان.

خواهرم تمام لحظه هایی که با دوستانش در حال گپ و گفتگو بود را روزی به یاد خواهد آورد. شعر قیصر امین پور را که با تمام اول مهرهای عمرم عجین بود و تا همین اواخر نمی دانستم مال قیصر است. خدارحمتش کند مرد خوبی بود! برایش یک بار شعر خواندم و کلی زد تو حالم اما باز خدارحمتش کند!!!

حرف تو حرف آمد. امروز اول مهر ماه ١٣٨٩ است. زود می گذرد. زمان را می گویم. مثل باد سهمگینی که از جا تو را می کند. وقتی پاهایت زمین را حس می کند که خیلی دیر شده . باید همان طور روی هوا کارهای واجبت را بکنی. درس، ایمان، عبادت، ازدواج، تربیت فرزند، تحصیلات با عمل (اگر واقعا همچین چیزی وجود داشته باشد!) همه اینکارها را باید روی هوا بکنی چون وقتی زمین رسیدی وقتی است که دیگر باید با زمین خداحافظی کنی. به همین سادگی. به همین زودی!

یادش بخیر...

(پر کردن سه نقطه با خودتان. موضوع آزاد است!)

[ ۱۳۸٩/٧/۱ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ] [ درویش ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

یک دانشجو.. یک فرزند...یک خواهر...یک همسر... یک فرزند آدم... (هنوز یک بنده خدا نشدم که به لیست بالا اضافه اش کنم!) اضافه می کنم: یک بنده خدا! به قول دوستی بنده خدا نباشم سر خر را به سمت کجا کج کنم؟! سر خر را کج می کنم سمت خودش. من همان اشرف مخلوقاتی هستم که آفریدی ام! مال بد بیخ ریش صاحبش! آدم کردنش هم با خودت
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
امکانات وب